نافراموش

نافله 3

 

...ایاک نعبد و و ایاک نستعین...

فقط ترا فرمانبرداری می کنم و تنها از تو کمک می خواهم.

   + داود پورامینی ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۸
    پيام هاي ديگران ()

نافله2

...می دانم که می خواستی به اینجا برسم که : هیچ چیز درمان هیچ چیز نیست. دیگر انرژیی برایم نمانده است سرسختانه در عین ا گاهی به هر ملعبه ای دست یازیدم که بفهمی سراغت را نخواهم گرفت چرا که گفته اند اگر باز گشتی باشد باید ابتدا تو باز گردی ! من که امده ام با پای پیاده  از کودکی ام تا حال و هر که را که همه کس می انگارندش فراموش کرده ام اما همیشه سعی در کسی برای دیگران بودن را ازموده ام دیگر خسته تر از انم که کسی باشم در یاد کسی . من از تو بهتر می دانم ! که بی تو زیستن مزخرف نیست که غیر ممکن است و تو چقدر پیغام پسغام داده ای هراز گاهی که به خود آیم و مگر نه اینست که تا اینجا هم نه به خود که به تو امده ام پس این همه نا مداریت برای چیست ؟ برای اعتراف و نوشتن این چند کلمه ؟ این که اواز همه روزه قلبم است و تو نیز که گوش شنیدن دلهایی پس دست دست کردنت برای چیست؟ می خواهی تحملم را بشناسی؟ که به ان نیز دانایی.  دیگر حمل این تنهایی برایم مقدور نیست . اگر ثانیه ای بیشتر تامل کنی هم مرا از دست داده ای و هم تو را از دست داده ام چیزی که مرادت نیست

                                       پس لطف کن بشتاب!

   + داود پورامینی ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

نافله

 

آی هستی در یابم و ای نیستی بشتابم!

  چون در آسمان تو نایابم / دست نیابم/ و چون در سرابم / تشنه آبم  / در تابم که بی تابم / و در قابم که نابابم / ونیستی  بگویی ام/  که آب در هاون که     می سابم./ فراری ام / همیشه تر از مدام / رها تر از مکرر تکراری ام / نا گه در شب یلدای که ؟ بهاری ام / نا دیده گم هزار ابر سماوی ام / بینهایت کسر نامساوی ام / گمنام هر چه شهر اسامی ام.

خواندی مرا ؟ با کدام نام ؟ که نباشمش / جستی مرا ؟ در کدام کام ؟ که نکاومش / بستی مرا ؟ در کدام دام ؟ تا نخواهمش .

هستی ! بودن و بی تو چه حالی است / ندارمش.

راحت ز هر چه پرسش باشم /  دلتنگ همیشه کرنش باشم / یاغی گر آسایش باشم / ملایم تر از نرمش باشم  / پیوسته آیش باشم /

تا هستی تو /  بی تو ای هستی! آی

   + داود پورامینی ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

زن و زندگی _مرد و ازادگی

و زن زائوی این زندگی است.

بدان سبب که جهان ساخته نشد مگر برای زندگی با او دمی اما این دم چنان ترا فریفت که خیال برت داشت همیشگی است .

کار میکنی درس میدهی شهر می سازی سیاست می ورزی ...و به ماه می روی تا شب نانی به خانه بیاوری برایش و انها که با خودش اورده است : فرزندانت .همان هایی که زندگی را امتداد خواهند داد . کار خواهند کرد دنیایی جدید تر خواهند ساخت ....و به مریخ خواهند رفت تا شب نانی را به خانه بیاورند برای کسی که....

و اگر نبود زن نبود انگیزه زندگی. واین سرگرمی عجیب ترا همراه است تا پرتگاه حیات : مرگ. و انگاه است که از خود می پرسی راستی را زندگی چیست؟

و همه جهان و همه هستی از زهدان تمنای زن است که بیرون می اید و زن خود زاییده سرگرمی است. و چون سرگرم بوده ای از حقیقت زندگی غافلی.

 حقیقت زندگی سرگرمی نیست

حقیقت زندگی فراموشی این زندگی است.

 

***

 

و حقیقت مردی ازادگی است . رهایی از خود جهان و دیگران.

و مرد سنگ زیرین اسیای خود فراموشی است و جهان فراموشی.

و اگر بزرگترین ظلم را بخشیدی

و اگر عزیزترینت را قربانی اگاهیت کردی

و اگر به کسی که هستی ات را خاکستر کرد و زودتر از موعد بیدارت کرد صادقانه نوشتی : از این راه نمایی که با من کردی سپاسگذارمت.

و اگر....

و اگر از همه سرگرمی هایت گریختی مگر برای دمی

ازاد شده ای دیگر مردی را فراموش کن.

   + داود پورامینی ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

تنهایی نافراموش دو

... و ادمی تنها افریده شد تنها بدان خاطر که هیچ نسبتی در ساخت با دگر موجودات قبل و بعد خود نداشت .

و از او چون او را افرید تا در کنارش ارام گیرد نه انکه تنهایی اش را چاره باشد که نبود زیرا که او نیز تنها بود. تنها نه به معنی بی کس بی یار بی یاور ...تنها بدان معنی که او بود و خودش در ترکیب و در فرم در هوش و ....و تنها در درک . تنها با انبوهی از پرسشها در درون و وسوسه ها و پندها و ... تمام ان چیزهایی که هر دم او را به هر جهت که می خواهند  می برند.

و او برای فرار از این مصیبت دست به تکثیر خویشتن زد چنان که الان بیش از شش میلیارد روی زمینیم.

در هجوم نا به سامان عابران کنار مسجد الجواد در میدان بی قیافه هفت تیر بیست دقیقه ای می ایستم.  چقدر ادم در ان ظهر انجا هستند ... خیلی...و می دانستم اگر بیست سال نیز انجا می ماندم گذرندگان نه مرا می دیدند نه حسم می کردند و حتی یک نفر از دور نمی امد تا بگوید : امروز چه غیر منتظره هستی....

درمان تنهایی در تکثیر تن ها نبود.

در شناخت تن ها بود و ابزار این شناخت با او افریده نشد چشم و گوش و دست و... و همه حواسی که من دارم برای شناختن تو شاید به کار اید ولی برای شناخت خودم چه دارم.

چشمانم را می بندم و دستهایم را روی صورتم می کشم  ابروانم را لمس می کنم و گودی چشمها را و استخوان گونه ها را و خط چاله لپها و لبها ... من هماره در دیدن خود غایبم و همه غایبیم.

روبرویم نشسته بود و سیب زمینی پوست می کند و من قرار بود سه ساعت مدام حرف بزنم که زدم و شنید که می گفتم مرا می بینی در پنجاه سانتی ات و اگر دلت بخواهد می توانی سیر تماشایم کنی و انوقت در این خطوط و سایه مبهم چهره ام که مدام در تغییر اند چیزی را کشف کنی اما از خودت چه می فهمی چه می دانی ؟

مادر شناخت ساحت  هر چه که ماهر باشیم اما از دیدن خویش حتی محرومیم .

دست چپم را بلند کردم  و با اشاره به اینه دستشویی گفتم : نمی خواهی بگویی که ان قاب مسخره چیزی از ترا به تو می شناساند او در شناساندن انقدر تواناست که دو را شش نشان می دهد.

تنها درد بی درمان بشر تنهایی است که درمان ندارد. 

   + داود پورامینی ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

با حقیقت - نا فراموش یک

و ترا گوش دادند که بشنوی/ اما نه هر چیزی را/ و چشم دادندکه ببینی اما نه هر دیدنی را/و لمس کن خورشید را روی اجسام/و صدای ماه را روی تن تاریک درختان/ وگوش گیر اوازی را که ان منظره دارد/فرق دارد شنیدم با گوش می کنم / ودیدم با تماشا می کنم/ در این سیل ویران گر واقعیات / ودر این هجوم بی معطلی اصوات و انوار/  باید گوش کنی نه بشنوی ولحظه ای به تماشا ایستی با تمام وجودت/ نه چون رهگذری ببینی/...

و جهان را سه وجه است : واقعیت / مجاز / حقیقت

واقعیت همین ها هستند که تو می پنداری :میشنوی و می بینی و لمس می کنی/ و در باره ان همیشه به قضاوت می نشینی / وبه خطا / و حض می بری و کوتاه / و متالمی گذرا / و فراموش می کنی همواره.

 

و مجاز : ان خیالی است که عینیت یافته/ و یا نیافته / وترا دسترسی به ان محال است/ و اگر لذتی از ان دست دهد کامل نیست/  و اخرش حزن است/ و اگر تصور یابد ناقص است و ناراست/ همچون تصویر تو در اینه که نه توست نه کسی و چیزی دیگر/ و یا عکسی که از تو می گیرند ودر شناسنامه ات ترا با ان می شناسند/ و چه خیال باطلی.

 

وحقیقت:  ان است که برای دیدنش و شنیدنش و لمس کردنش و اندیشیدنش ضرب حواس را باید /و گزینش ذرات مکثر / و غربال بدون ابزار قضاوت/ ودرخواستی از سر استیصال... و چون رسی/ نوری است که می تابد /و تمام پندارت را چون سیلی می برد/ و چنان حزنی ترا می گیرد که نزدیک است قالب تهی کنی/ لیکن چون از پس رنجی ترا رسیده است تحملش بر تو اسان می شود/ و دیدار حقیقت دست ندهد جز به رنجی که از تقوی واقعیات ترا رسیده است.

 

... با گوش هایت ببین / و با چشمانت بشنو / و با سر انگشتانت تماشا کن /...و اهل قضاوت نباش که زیان کاری / و داروی قضاوت سکوت است / سکوت لب / دل/ و سر.

   + داود پورامینی ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

با جین استین در غرور و تعصب

 سال و ماهی دست میدهد برای من تارک الکتاب که کتابی بخوانم..و این یاداشت گزیده ای از  کتابی است که دو ماه پیش خواندم

گاهی چه سخت است که ادم به بقیه بباوراند و گاهی هم غیر ممکن است.

 

ما همه می خواهیم درس بدهیم اما فقط چیزهایی را درس میدهیم که ارزش دانستن ندارد.

 

بی احتیاطی یا بی فکری در امور پولی خطای نا بخشودنی است.

 

فقط هنگامی به گذشته بیاندیشد که یادآوری اش سبب رضایتتان میشود .

 

هر کاری می خواهی بکن ولی بدون عشق ازدواج نکن.

 

هرزنی میتواند رفتارهای آ زادانه ای با شوهرش داشته باشد که برادر برای خواهر ده سال کوچکتر از خودش  مجاز نمی داند .

 

از عیب وایرادهای کسی که قرار است یک عمر را با او سر کنی هرچه کمتر بدانی بهتر است.

 

رقص یکی از بهترین تفریحات محافل سطح بالاست در عین حال این حسن را هم دارد که در محافل سطح پایین هم رواج دارد و هر کس وناکسی می تواند برقصد .

 

فکر خانم ها تند پرواز می کند از تعریف و تمجید می پرد به عشق و زود از ازدواج سر در می اورد.

 

بعضی از زنها با کوچک کردن خودشان می خواهند یک جایی توی دل جنس مخالف باز کنند البته این روش در مورد خیلی از مردها کارگر می افتد اما این روش حقیرانه و دوز و کلک پیش پا افتاده ای است.

 

....البته تمام دوز و کلک هایی که خانم ها برای دلربایی می زنند یک جوری حقیر و بی ارزش است و هر چیزی که بوی حیله بدهد مشمئز کننده است .

 

عده ی با شعر گفتن احساساتشان ته ی کشد نمی دانم چه کسی اولین بار اثر شعر را برای دفع عشق کشف کرد.

 

هیچ چیز فریبنده تر از تظاهر به فرو تنی نیست.

 

در هر شخصیتی نوعی گرایش به چیز های بد وجود دارد که حتی با بهترین تعلیمات هم از بین نمی رود.

 

اگر دو نفر از روی هوی و هوس به هم برسند و فضیلت و پاکدامنی در انها ضعیف باشد امکان سعادت در دراز مدت اندک است.

   + داود پورامینی ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

مهمان

 

امدم اینجا

 با همه نافراموشی ام

مملو ازنا گفته ها

مملو از خاموشی ام

 

   + داود پورامینی ; ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢۸
    پيام هاي ديگران ()